باز باران
باز باران ؟ با ترانه میخورد بر بام خانه خانه ام کو ؟
خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟
روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟
یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟ پس چه شد دیگر ?
کجا رفت؟ خاطرات خوب و رنگین در پس آن کوی بن بست در دل تو؟
آرزو هست؟ کودک خوشحال دیروز، غرق در غمهای امروز، یاد باران رفته از یاد، آرزوها رفته بر باد، باز باران؟
باز باران می خورد بر بام خانه بی ترانه؟ بی بهانه شایدم؟ گم کرده خانه
نمیدانم زندگی چیست؟؟
اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام?
اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام .
اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست
زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم
جلوه عشق
پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو... گفتم به خاطر هیچ کس
پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم
می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟
در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود
گفت:بخاطر کسی که بخاطر
هیچ چیز زنده است
یا مهدی، ادرکنی یا مولا
نفس زنان به جمکران رسید.آنهمه جمعیت برایش باور کردنی نبود
خوشحال شد.گفت:<<آقا این همه عاشق و مشتاق،قربون تو آقا!مولا بیا دیگه؟!>>
در عالم خواب آقا به او فرمود:
اینها همه واسه حوائج خودشون اومدند نه برای فرج و....
........................................................
به او گفتند:صبح جمعه بیا دعای ندبه
گفت:تمام هفته خستگی، جمعه هم نخوابم؟!
ظهر که شد به یادش افتاد:
<<راستی چرا آقا نیومد؟!>>
ای عشق
از آتش اصل و نسب داری
از تیره ی دودی
از دودمان باد
آب از تو طوفان شد
خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش
در جان باد افتاد
هر قصر بی شیرین
چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد
کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما
از نسل غم بودند
ارث پدر ما را
اندوه مادر زاد
از خاک ما در باد
بوی تو می آید
تنها تو می مانی
ما میرویم از یاد
با که گویم راز دل را کس مرا همرازنیست از چه جویم سرٌ جان را دربه رویم باز نیست
نازکن تامیتوانی،غمزه کن تامیشود دردمندی راندیدم عاشق این نازنیست
حلقه صوفی ودیرراهبم هرگز مجوی مرغ بال وپرزده بازاغ هم پرواز نیست
اهل دل عاجززگفتار است بااهل خرد بیزبان بابیدلان،هرگزسخن پردازنیست
سربده در راه جانان،جان به کف سربازباش آنکه نه سردرکوی دلبرنفکند،سربازنیست
عشق جانان،ریشه دارددردل ازروزالست عشق راانجام نبود،چون ورا آغاز نیست
این پریشان حالن حالی ازجام بلا نوشیده ام این بلا تا وصل دلبر،بی بلا دمساز نیست




