تو بمان و دگران
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای بحال دگران
میروم تا که به صاحبنظری باز رسم
محرم ما نبود دیدهی کوتهنظران
دلِ چون آینهی اهل صفا میشکنند
که ز خود بیخبرند این زخدا بیخبران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران
شهریارا غم آوارگی و در بدری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران



فرخنده میلاد منجی عالم بشریتحضرت مهدی عجل الله تعالی مبارک باد
این مطلب رو جایی خوندم دیدم متن قشنگی هستش اینجا نوشتم ...
باران نیمه شب چقدر دوست داشتنی است انگار هر که بیدار باشد صدای پای قطره ها را روی قلب خود میشنود گاهی از خود می پرسم چرا روز یکباره در اوج شادی و درخشندگی ها فرو می رود و تولد شب برای چیست؟ بعد می اندیشم اگر شب نبود از روزهای خالی از شور زیستن به کجا باید پناه میبردیم؟ مگر نه این است که بعضی شبها وقتی که همه فانوسها و مهتابی و قلبها خوابیده اند احساس میکنیم کسی زمین را در دستهایش گرفته است و تکان میدهد؟ مگر نه این است که همه کوچک و بزرگو زشت و زیبا درون شب گم می شویم و در شب کلمات از همه وقت بی تاب ترند و رساتر؟
آیا کسی برای بدرقه صدای ما کاسه ای آب خواهد پاشید؟ آیا یک بار دیگر میتوانم خورشید را ببویم و سفره صبحانه را روی فرش سالخورده بچینم؟ همیشه از خودم میپرسم نام من در کجا به خاک سپرده خواهد شد؟
غروب جمعه است وباز هم تو نیامدی ومن هنوز در جادههای انتظار راه می روم پاهایم زخمی است ، ولی خسته ، هرگز .
میدانم ندیدنت نه بخاطر تو که بخاطر غفلت من است و از غروب جمعه می فهمم که هنوز مهیای حضورت نشده ام .
اما ندیدن آن چهره ی زیبا و نشنیدن ان صدای ملکوتی ، مرا بی قرار کرده است.
میدانم در آدینه هی میایی وبانگاه مهربانت ، زنگار دلها را میزدایی؛ حتی اگر یک روز به آخر دنیا باشد
من به کوچه ای که از آن می گذری به زمینی که پای بر آن می گذاری ، غبطه
می خورم ،
عرش نشین من !
هر کسی را می بینم می خواهم برای آمدنت دعا کنند ، حتی از درختان کنار خیابان خواسته ام .
با دست های سبزشان برای ظهورت دعا کنند 
مولای من !
( بیا و قصه ی تلخ فراق را پایان ده )




